1- این کوئیزهای Facebook در نوع خودشان بینظیرند. مثلن میپرسند خواننده محبوبتان کدام است و چهار گزینهاي که باید یکی را از میانشان انتخاب کنید، به ترتیب هست:
الف- ساسی مانکن ب- حسین تهی ج- هیچ کس د- رضا یا
و اصلن انگار هیچ مهم نیست که شاید خواننده محبوب واقعی شما با اختلافی فاحش، یک نفر دیگر است. میخواهم بگویم این کار Facebook آدم را یاد یک سری مسائل خاص میاندازد. چیزی شبیه نظارت استصوابی و این جور حرفها که...
2- اهل فخر فروختن نیستم. با این حال بعضی چیزها را انگار آقای خدا فقط و فقط برای خودِ خودِ فخر فروختن آفریده است. دوستی که به عنوان نخستین سورپرایز نسخههای کامل - چاپ افست «دایی جان ناپلئون» و «صد سال تنهایی» را برایم خریده، هم خودش و هم هدیههایش از آن جملهاند.
3- گیرم حوادث روز فینال جام جهانی کشتی تهران و مسابقه فوتبال ایران- عربستان اتفاقی بوده باشند؛ تصادفی که در راه شهریار - تهران برای دو تا از بچهها اتفاق افتاده، آن هم در روزی که آقای خوش قدم سفرهای استانیاش را در حومه تهران پی میگرفته را چه کنم؟ باز خدا را شکر که خودشان هنوز سالمند؛ گور بابای چند میلیون خسارت ماشین!
4- بعضی کارها مثل کشیدن سیگار More، از عهده هرکسی برنمیآیند. دیوانهوار این جور کارها را دوست دارم!
5- این روزها حال و هوای من صورتی است. البته میتوانست سبز، زرد، بنفش و حتا نارنجی مایل به قهوهای هم باشد. این شاید به دلیل حسی است که معمولن آدمها پس از برداشته شدن باری سنگین از روی دوششان دارند. اگر از خرها بپرسید برایتان بیشتر توضیح و تشریح میدهند!