۱- اینها را میتوانید بگذارید به پای یکی از همین هذیانهای معمول یا شاید هم دروغ سیزده، اما به هر حال حرفهایی است که باید یک روزی رک و پوست کنده مینشستم و برای همه توضیح میدادم. چه وقتی بهتر از حالا؟
۲- همه چیز از ۲ خرداد ۱۳۸۳ شروع شد. حالا ۳-۲ روز این طرف و آنطرفترش چندان مهم نیست. یعنی میخواهم بگویم چیزی که این وسط بیشتر اهمیت دارد نکته دیگری است که باید برای فهمیدنش کمی صبر داشته باشید.
۳- نمایشگاه مطبوعات سال ۸۳ تازه تمام شده بود. بین خودمان باشد، برای اولین بار به این صرافت افتاده بودم تا نویسندههای یک نشریه را از نزدیک ببینم. همه چیز درست همان شکلی بود که تصور میکردم. فکر میکنم قبلن هم بهتان گفتهام که قوه تجسم خارقالعادهای دارم. یعنی ممکن نیست چیزی بخوانم یا از کسی درباره چیزی حرفهایی بشنوم و بعد وقتی خود واقعی آن قضیه را دیدم با تجسمی که از آن در ذهن ساختهام خیلی تفاوت داشته باشد. حالا چون شمائید نهایتش میتوانم تخفیف بدهم و بگویم: به ندرت!
۴- باورتان نمیشود ولی حتی بچههایی را هم که عکسشان توی مجله چاپ نشده بود یا مثل معصومه ناصری عکسشان با خود واقعیشان فرق دارد، میشناختم. بس که توی آن 4-3 سال تمام هفته را با خط به خط مجله زندگی کرده بودم. این شد که وقتی با جلال سعیدی و سحر طلوعی این طرف غرفه و به دور از هیاهوی همیشگی روزهای نمایشگاه شروع کردیم به حرف زدن لازم بود خیلی از اشتباهاتشان را بهشان گوش زد کنم. مثلا باید به جلال که خودش هم نمیدانست یا یادش نبود که درباره کدام رشته دانشگاهی قبلن دیکشنری نوشته تذکر میدادم که در فلان تاریخ و در فلان شماره جیک و پیک رشته تکنولوژی نساجی را چاپ کرده است.
۵- احتمالن اگر الان ازش بپرسید حاضر نیست گردن بگیرد. آدم شوخی است و از شوخی کردن با آدمها لذت میبرد. هرچند مثل آن یکی دوست دیگرمان گند قضیه را در نمیآورد و کار را به جاهای باریک و شوخیهای اروتیک نمیرساند. به هر حال موقع رفتن گفت چرا برای مجله چیزی نمینویسی؟ میخواستید چه جوابی بدهم؟ هیچ وقت از این آدمهایی نبودم که در همچین شرایطی بگویم «حالا ببینم چی میشه»، این طوری بود که گفتم «به شرطی که قول بدی چاپ میشه». طفلی جلال! احتمالن پیش خودش فکر کرده بود درست مثل حرف زدنم از آن آدمهایی هستم که بهشان میگویند «ماخوذ به حیا». نه که بگویم بچه پررو بودم، نه! خودتان که بهتر میدانید. برای یک نفر در آن سن و سال نوشتن در یک مجله راست راستکی بیشتر به رویا میماند. حالا پای چلچراغ هم که وسط باشد...
۶- تمام فردا پای میز تحریر گذشت. برای نوشتن چیزی که توی چلچراغ صدایش میزنند باشگاه کتاب. خوانندههای قدیمی مجله خیلی خوب میدانند راجع به ستون کرم کتاب حرف میزنم. وقتی کلمه آخر را روی صفحه نوشتم و پاک نویسها- که هنوز مثل یک زن خانهدار قدیمی بهش وسواس دارم- تمام شد، دردسر اصلی خودش را نشان داد. ماخوذ به حیا و خجالتی خیلی واژه مناسبی نیست. پس برای توصیفش مجبورم کمی بیشتر کشش بدهم.
۷- اگر یکی از دوستهایم یا فامیلها که البته هیچ کدامشان اهل کتاب و روزنامه و مجله نبود، دست بر قضا از سبزی فروشی خرید میکرد و موقع پاک کردن سبزیها اسمم را توی مجله میدیدی، چی کار ميکردم؟ البته حالا که فکر میکنم جوابم همان چيزی است که فرهاد جعفری توی کتاب کافه پیانو مثل ندید بدیدها مدام تکرارش کرده و تلفظ آبرومندانهاش میشود: به شخمم! ولی خب! آن وقتها یک طور دیگری فکر میکردم و برای خودم توجیهات دیگری داشتم. این شد که بدون هیچ فکر و طرح و نقشه و انگیزهای زیر کاغذ طوری که اگر کسی میدید خیال کند اسم نویسنده کاغذ است، نوشتم: صدرا بکتاش!
۸- یکشنبه بود. کاغذ را بردم به آدرس دفتر مجله که اتفاقن نزدیک جایی بود که مثلن درش درس میخواندم. شاید اگر غیر از این بود هیچوقت پایم به مجله باز نمیشد. نه اینکه نخواهم، منظورم این است که از شدت تنبلی جزو آن دسته از آدمهایی محسوب میشوم که بهشان میگویند یک جایی از بدنشان خیلی فراخ است! خیلی!
۹- شنبه دوم خرداد ۱۳۸۳ شماره جدید چلچراغ که چاپ شد من هنوز همان آدم قبلی بودم و هیچ وقت تصور نمیکردم کاری که چند روز قبل بدون هیچ قصد و نیت و طرح و نقشهای انجام دادهام، بعدها این قدر بیخ پیدا کند که مهران مدیری بخواهند از رویش «مرد هزار و دو هزار چهره» را بسازد.
۱۰- از دوم خرداد ۱۳۸۳ تا ۲۸ بهمن ۱۳۸۴ زندگی هزار جور چرخ زده بود. از این آدمهایی نیستم که پابند نوستالژی و این حرفها باشند. یعنی هیچ چیز با ارزشی توی گذشتهام نیست که برایش بنشینم و خاطرههایم را مرور کنم. به هر حال ۲۸ بهمن ۱۳۸۴ یک نفر توی راهروی چلچراغ صدایم زد. البته درستش این است که بگویم صدرا بکتاش را صدا زد و از صدرا بکتاش خواست با چلچراغ همکاری کند. من صدرا بکتاش نبودم ولی شرمین نادری از آن دسته آدمهایی است که ممکن نیست ازتان چیزی بخواهد و شما بتوانید آن کار را انجام دهید و بعد دست رد به سینهاش بزنید. بعد از آن مسافت هفت تیر تا خانه را که آن روزها زیاد هم بود، مثل اسب از خوشحالی چهار نعل رفتم.
۱۱- الان که به تمام آن روزها فکر میکنم، هیچ عین خیالم نیست. خب خجالت میکشیدم. تازه این همه آدم شارلاتان که با دروغهایشان سر ملت را کلاه میگذارند و وزير كشور میشوند. من که فقط سر خودم کلاه گذاشتم و بس!
۱۲- اصلن یکی از خصوصیات کار روزنامه و مجله همین است که شما سرتان را میاندازید پایین میآیید توی تحریریه و کسی ازتان شناسنامه، کارت ملی و استشهاد محلی نمیخواهد. ولی پنهان کردن بعضی چیزها آن هم ظرف ۵ سال آزگار ممکن نیست. بالاخره لو میرود. همانطور که در این مدت چند نفری ماجرا را فهمیدند ولی هنوز که هنوز است به رویم نیاوردهاند.
۱۳- میتوانستم اینها را به هیچکس نگویم اما چه کسی بهتر از شما که به هر حال با هم نان و نمکی خوردهایم و از یک سیخ کباب به نیش کشیدهایم. انگیزهام هم بیشتر به این خاطر بود که فکر کردم خیلی توی این مدت سر خود واقعیام کلاه رفته است. چه بسا اگر دوستی، فامیلی، کسی موقع پاک کردن سبزی چشمش به روزنامهای، مجلهای، چیزی که اسمم روی کاغذهایش چاپ شده، میافتاد پیش خودش خجالت زده میشد از اینکه روزی پیش خودش فکر کرده: «خاک بر سر پسره لندهور که راس راس واسه خودش راه میره و بیکار و بیعار فقط سربار ننه و باباشه». تازه چه وقتی بهتر از حالا که بار و بندیلم را جمع کردهام تا بروم تعطیلات. چه بهانهای بهتر از اینکه خداحافظی کنم و بگویم شرمنده که دروغ گفتم. اما به جان شما به قول همین مسعود شصتچی «فقط من مقصر نبودم»!