تبليغاتX
«تنهايي پرهياهو»

...

 
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:59 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

۱- این‌ها را می‌توانید بگذارید به پای یکی از همین هذیان‌های معمول یا شاید هم دروغ سیزده، اما به هر حال حرف‌هایی است که باید یک روزی رک و پوست کنده می‌نشستم و برای همه توضیح می‌دادم. چه وقتی بهتر از حالا؟

۲- همه چیز از ۲ خرداد ۱۳۸۳ شروع شد. حالا ۳-۲ روز این طرف و آنطرف‌ترش چندان مهم نیست. یعنی می‌خواهم بگویم چیزی که این وسط بیشتر اهمیت دارد نکته دیگری است که باید برای فهمیدنش کمی صبر داشته باشید.

۳- نمایشگاه مطبوعات سال ۸۳ تازه شروع شده بود. بین خودمان باشد، برای اولین بار به این صرافت افتاده بودم تا نویسنده‌های یک نشریه را از نزدیک ببینم. همه چیز درست همان شکلی بود که تصور می‌کردم. فکر می‌کنم قبلن هم بهتان گفته‌ام که قوه تجسم خارق‌العاده‌ای دارم. یعنی ممکن نیست چیزی بخوانم یا از کسی درباره چیزی حرف‌هایی بشنوم و بعد وقتی خود واقعی آن قضیه را دیدم با تجسمی که از آن در ذهن ساخته‌ام خیلی تفاوت داشته باشد. حالا چون شمائید نهایتش می‌توانم تخفیف بدهم و بگویم: به ندرت!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 0:0 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1- از مدير‌مسئول‌ها متنفرم. آنها از دماغ فيل افتاده‌اند و خيال مي‌كنند مهمترين مخلوق خدا روي زمين هستند. سلام نمي‌كنند، خودكار سبز دارند و با آن مطالب را در آخرين لحظات صفحه‌بندي قيمه قيمه مي‌كنند. تخصص آنها باد هوا كردن تمام خاطرات خوب به طمع سهم مالي بيشتر است. آن هم در شرايطي كه همه چيز مرتب و منظم پيش مي‌رفت.

2- از سردبيرها متنفرم. آنها كچل هستند و اتاقشان محل زدن حرف‌هايي است كه بقيه نبايد بشنوند. تخصص آنها بيرون گذاشتن صفحاتي است كه تو در بدترين شرايط روحي- رواني ممكن و با هزار زحمت به صفحه‌بندي رسانده‌اي.

3- از دبيرسرويس‌ها متنفرم. آنها در عين جواني خيال مي‌كنند كمپوت تجربه‌اند. ايده‌هاي تو را روي هوا قاپ مي‌زنند و هفته بعد به اسم خودشان منتشر مي‌كنند. در جلسه تحريريه يا وقت صفحه‌بندي پيدايشان نيست ولي در عوض حقوقشان را هميشه دو ساعت زودتر از تو گرفته‌اند.

4- از متوهم‌ها متنفرم. آنها مجردند، كلكسيون فيلم دارند، تصويرسازي مي‌كنند، عروسك مي‌سازند، نقاشي مي‌كنند، ترجمه مي‌كنند، نمايشگاه مي‌زنند، پيرزن خفه مي‌كنند، آب حوض مي‌كشند و چون ديشب «گمشدگان» ديده‌اند، هشت صفحه مجله درباره آن يادداشت مي‌نويسند. اسمشان را در آگهي انتشار مجله در خط اول شناسنامه نوشته و بعد با پروفايل بقيه مننتشر مي‌كنند.

5- از تازه كارها متنفرم. دو دسته‌اند، يا اينقدر پر رو هستند كه همان هفته اول انتظار دارند همه مثل اوريانا فالاچي با آنها برخورد كنند و يا اينقدر كم‌رو  و خجالتي‌اند كه همه را اوريانا فالاچي مي‌بينند. خنگ هستند و سلام نمي‌كنند.

6- از حروفچين‌ها متنفرم. آنها يا خيلي چاق‌اند يا خيلي لاغر اما در هر دو حالت فاميل يكي از روئسا هستند. تمام مدت هله هوله مي‌خوردند و مدام غر مي‌زنند. مطالب مهم و ضروري و البته مطول هميشه وقتي مي‌رسند كه ساعت كاري آنها تمام شده است.

7- از ويراستارها متنفرم. آنها اعا مي‌كنند، ادعا مي‌كنند و ادعا مي‌كنند. و چون سرشان سر همين قضيه خيلي شلوغ بوده مطالب به ناچار پرغلط چاپ مي‌شود. آنها متخصص به هم زدن هماهنگي فعل و فاعل‌اند و هميشه بچه كوچكشان درست روز صفحه‌بندي مريض مي‌شود.

8- از صفحه‌بند‌ها متنفرم. آنها يا قهر كرده‌اند، يا در حال قهر كردنند و يا به دنبال بهانه‌اي براي قهر كردن مي‌گردند. هميشه با تاخير مي‌آيند، دو دره بازند و از تمام توليدات كارخانه «اپل» يك نمونه دارند.

9- از پوست كلفت‌ها متنفرم. آنها با اينكه از مديرمسئول و سردبير و دبيرسرويس و... متنفرند و با اينكه حقوقشان را هميشه دير و با كسر مبالغي بي‌دليل و بي‌توجيه دريافت مي‌كنند، باز مثل كنه چسبيده‌اند به كارشان و دست‌بردار نيستند.  

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 0:19 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

- يك ساله‌ام. تنها فرصتي كه مي‌توان بدون شرمندگي، چهار دست و پا راه رفت. مي‌خندم، گريه مي‌كنم، مي‌خندانم، ذله مي‌كنم و خودخواهانه تمام توجه‌ها را فقط براي خودم مي‌خواهم. دنيا عرصه تاخت و تاز من است و قهرمانم...

شوخي مي‌كنيد؟ همين كه سرلاك و شير خشكم رو به راه باشد و آن پايين‌ها احساس منزجر كننده‌اي نداشته باشم كافي است.

 

- هفت ساله‌ام. براي رسيدن به مدرسه دل توي دلم نيست. مشق‌هايم را تميز و مرتب مي‌نويسم. پاك‌كن بي‌مصرف‌ترين اختراع بشر است. هميشه آنها را مي‌جوم. قهرمان من خانم معلم است. او مي‌تواند كتاب فارسي را بدون غلط روخواني كند.

 

- 9 ساله‌ام. موقع امتحان جدول ضرب يواشكي پشت سرم با انگشت‌هايم تقلب مي‌كنم. بعد زير لب خدا خدا مي‌كنم كار به جاهاي باريك كشيده نشود. پيش خودم فكر مي‌كنم چرا خدا بيشتر از 10 انگشت به آدم‌ها نداده؟ قهرمان من آقاي مدير است. او به همه دستور مي‌دهد و با چشم‌هاي خودم مي‌بينم كه حتي آقاي ناظم را هم توبيخ مي‌كند.

 

- 15 ساله‌ام. براي درس‌هايم كمتر حوصله دارم. به جايش هر روز كلي وقت جلوي دكه روزنامه‌فروشي تلف مي‌كنم. گريه مي‌كنم، هوار مي‌كشم، دعوا مي‌كنم، فحش... نه! اين يكي را نيستم. اما...قهرمان‌هايم چرا. آنها روي صفحه اول روزنامه‌ها چهره‌هايي جذاب دارند. شيك و اتو كشيده. توي صفحه تلويزيون اما گاهي صدايشان را قطع مي‌كنند. آنها روياهايشان را مي‌فروشند، به پول، به شهرت. قهرمان‌هاي من فوتباليست‌ها هستند.

 

- 18 ساله‌ام. فيلم مي‌بينم. كتاب مي‌خوانم. قهرمان‌هايم گاهي پوستر مي‌شوند و سر از ديوار اتاق در مي‌آورند. همراهشان مي‌خندم. گريه مي‌كنم. دوستشان دارم. لبخندهايشان را، گريه‌هايشان را و به خصوص شجاعتشان را وقتي به بن بست مي‌رسند. اما آنها هم زود تمام مي‌شوند.

 

- 20 ساله‌ام. گوش مي‌دهم. خوب گوش مي‌دهم. سعي مي‌كنم هميشه خوب گوش بدهم. قهرمان‌هايم حرف مي‌زنند، وعده مي‌دهند. اما هميشه فقط حرف مي‌زنند، فقط خوب حرف مي‌زنند. دانشگاه را كنار مي‌گذارم.

 

- 24 ساله‌ام. كار مي‌كنم. حسرت مي‌خورم. سرم به سنگ خورده. دنبال قهرمان نيستم ولي قهرمان‌هاي واقعي خودشان را نشان مي‌دهند. آنها تمام اين سال‌ها، همين‌جا بوده‌اند؛ كنار من. دعوا كرده‌ايم. قهر كرده‌ايم. چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام روزها را يك بار ديگر از خاطر مي‌گذرانم. هميشه كنارم بوده‌اند، بي‌آنكه متوجه باشم. توي آرشيو روزنامه‌ها، آلبوم‌هاي موسيقي، فيلم‌هاي سينمايي و كتاب‌هايي كه هميشه با وسواس برايم خريده‌اند. پشت هزينه‌هاي كمرشكن زندگي، لاي قبض‌هاي تمام نشدني آب و برق و گاز و تلفن و شهريه مدرسه و خرج لباس و خوراك و...

كار مي‌كنم. پول در مي‌آورم. خرج مي‌كنم. قدر مي‌دانم و در هر فرصتي چشم مي‌دوزم به قهرمان‌هاي واقعي‌ام كه هميشه همراهم بوده‌اند، اما... زل مي‌زنم به موهايشان كه ديگر سفيد شده. به دست‌هايشان و از خودم مي‌پرسم... من... گاهي... نااميدشان نكرده‌ام؟

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:6 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

اين عادت هميشه من است. خواب مي‌بينم.

فقط كافيست سرم را بگذارم روي بالش تا نمايش شروع شود. درست مثل يك فيلم بلند سينمايي وشايد باور نكنيد اگر بگويم بعضي‌هايشان به قول صدا و سيمايي‌ها «دنباله‌» (همان سريال خودمان) هستند. گاهي هم مثل «پدر خوانده»، يك و دو و سه و چهار دارند.

بگذريم. فكر مي‌كنم همين هفته گذشته بود كه خواب ديدم دارم وبلاگ مي‌نويسم.

از شما چه پنهان بعد از پاك كردن «يتيم‌خونه» هميشه كرمش، يك جايي از وجودم وووول مي‌خورد. پس... شروع كردم.

ولي هيچ تضميني وجود ندارد تا فردا كه بيدار ‌شدم، همه اين‌ها يكي از آن خواب‌هاي كذايي نباشد.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 0:33 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin