1- فك كن! سي سال تموم توي گوش من و تو خوندن كه «اونا» ظالمن و فلان و بهمان. حالا ما ميريم و شكوه و عظمت و بزرگي ميبينيم. بعد شك ميكنيم كه كي دروغ ميگه؟ «اينا» يا چشماي ما؟ به نظر تو حق ندارن از اين روشنگري بترسن؟
2- چيزي كه بيشتر از همه مهمه، اينه كه بالاخره پادشا پادشاهه. حالا يه بار جنس تاجش از طلا و جواهر، يه بارم از پارچه مشكي! كي دلش به حال من و تو ميسوزه؟ همه دو دستي چسبيدن به حكومت خودشون.
3- قبل از ورود به موزه تخت جمشيد، روي ديوار اين ور دست نوشتههاي پادشاه امروز رو ميشه خوند و درست اون طرف ديوار توي موزه، نوشتههاي پادشاه 2500 سال پيش رو. هر دو تا چيزايي گفتن درباره نكوهش ظلم و لزوم دفاع از حقوق ملتها و خداپرستي. باور نميكني اما من فكر ميكنم پشت سر نوشتههاي قديمييه شعور و درك قدرتمندتر نشسته. اين رو از روي مقايسه نوشتهها به وضوح ميشه فهميد!
4- تعصب احتمالا مزخرفترين اختراع بشره! من خودم ديدم كه توي تخت جمشيد پادشاهي كه 2500 سال پيش حكومت ميكرده، روي در و ديواراي كاخش بيشتر از خودش دستور داده عكس سربازاشو حك كنن. در حالي كه پادشاهاي امروز هرجا ميري عكس خودشون رو كشيدن. روي در و ديوار، توي فرودگاه و حتي روي سكه و اسكناس!
5- اين كه گفتن بايد تاريخ خوند و عبرت گرفت، درست، ولي نميدونم اين چه دخلي به من و تو داره؟ راستش فكر نميكني اگه حاكم هر سرزميني خوب تاريخ رو بخونه و از سرنوشت حاكماي ظالم قبل از خودش عبرت بگيره، اوضاع خيلي بهتر از ايني كه هست ميشه؟!
6- مهمترين پيام تخت جمشيد اينه: سنگ روي سنگ نميمونه اگه به مردم ظلم كني. بالاخره سر به نيست ميشي. حالا چه 2500 سال، چه سي سال!
7- تاريخ رشك برانگيزترين علم بشره. چون نويسندههاش هميشه برندههايي بودن كه ميتونستن وقايع رو باب ميل خودشون هر طور كه دوس دارن ثبت كنن. تازه براي اثبات درستي مسائل تاريخ آزمايشگاه هم وجود نداره. به همين خاطر فك ميكنم براي مطالعهاش به كنجكاوي و وسواس بيشتري احتياجه.
8- از خودم ميپرسم اگه 2500 سال پيش شاه هخامنشي آدم خوبي نبود، به جاش ته مونده امپراتوري قدرتمندش باعث غرور و افتخار من نيست؟ بعدش بلافاصله اين سوال برام پيش ميياد كه راستي، پادشاهاي امروز چي دارن كه چن سال بعد باعث افتخار آيندگان بشه؟ واقعا فك ميكني چيزي هست؟!
9- گذشت زمان از هر چيزي بت ميسازه. مثلا كوزه گلي يه روستايي دوره هخامنشي امروز در حكم يه شئي عتيقه كلي قيمت داره. كسي چه ميدونه، شايد تمام عظمت و شكوه تخت جمشيد هم ناشي از همين خصوصيت تاريخه!
+
نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 16:59 توسط صدرا بكتاش
|
مطلب را به بالاترین بفرستید:
توقع بیجایی است اگر انتظار داشته باشیم «دنیلسون» را هنوز به خاطر بیاورید.
در سالهای پایانی دهه 90 میلادی به ناگهان ستاره جوانی در دنیای فوتبال ظهور کرد که با تکنیک فوقالعادهاش برای مدتی به سوژه اصلی تمام بحثهای حوزه فوتبال و طرفداران آن تبدیل شد.
او توانایی عجیبی در انجام حرکات نمایشی با توپ داشت و دریبل زدن تعداد زیادی از بازیکنان حریف در گوشه زمین برایش تقريباً حکم سر کشیدن یک لیوان آب را پیدا میکرد. مدت زیادی طول نکشید تا دنیلسون با سنگینترین قرارداد آن زمان دنیای توپ گرد به رئال بتیس پیوست و گرانقیمتترین فوتبالیست دنیا لقب گرفت. اما مشکل از وقتی شروع شد که مربیان رئال بتیس متوجه شدند بازیکن گران قیمتشان در کارهای گروهی با مشکل روبهروست. او سر پایین بازی میکرد، هیچ کدام از همتیمیهایش را نمیدید و طبیعی بود که به آنها پاس ندهد. موقعیتها یکی بعد از دیگری به هدر میرفت و صدای اعتراض تماشاگرانی که گل میخواستند به هوا بلند شد.
دنیلسون تقريباً با همان سرعتی که در هیبت یک ستاره فرو رفته بود به گوشه انزوا رفت. هیچ کس دنیلسون را نمیخواست. نه مربیان و مدیران باشگاهها و نه تماشاگران. برای آنها گل زدن، رسیدن به موفقیت و امتیاز بیشتر، بسیار مهمتر از تماشای تکنیک خشک و خالی بود. حتی اگر این تکنیک ناب از جانب ستارهای چون دنیلسون ارائه شده باشد.
***
توقع بیجایی نیست اگر انتظار داشته باشیم یک نویسنده با کتابش به اندازه یک فوتبالیست حرفهای سرگرممان کند. خیلیهایتان مطمئناً با من همعقیدهاید که فوتبال و داستان، فلسفه وجودیشان را وامدار یک ربالنوع هستند. ربالنوعی که به هیچ وجه سرگرمی را مذموم نميشمارد.
بسیاری از ما به سراغ کتاب میرویم تا پس از ساعتها تحمل فشار کاری مداوم راهی برای فرار از روزمرگیهایمان پیدا کنیم. غرق شدن در حال و هوای دوست داشتنی یک داستان روان و ساده بدون پیچیدگیهای مرسوم همان گمشده ماست.
***
توقع بیجایی است اگر انتظار داشته باشیم یک نویسنده تمام دلمشغوليهایش را فراموش کند. نگرانيهای اجتماعیاش و دغدغههایش را. از نویسنده نمیتوان انتظار داشت خودش نباشد و سخاوتمندانه مولود عزیز و دستپرورده نازنینش را به طرفهالعینی تقدیم کند به همه. به عموم. به خواستههای ساده و دمدستی من و امثال من که انتظار داریم سرگرم باشیم. نه!
***
توقع بيجایی است اگر انتظار داشته باشیم همه خواستههایشان را فدای رسالت ما کنند. اینکه انتظار داشته باشیم جماعت زیادی از مدیر و مربی و تماشاگر گرفته تا خواننده مفلوک کتاب همه و همه با دستهایی روی سینه کلی راه را بیایند فقط برای تماشای تكنيك خشک و خالي یک نفر.
باید صادقانه پذیرفت آنها ترجیح میدهند به جای سر و کله زدن با داستانی که مولود ترکیب بازیهای فرمی و روشهای پیچیده روایت است، تنها لذت سرگرم شدن را امتحان کنند.
دریبل و روپایی هم بماند برای به رخ کشیدن تواناییهای بالقوهمان جلوی اهل فن. همان آدمهایی که ممکن است در یک جلسه ادبی کلی از نوشتههایمان تعریف و تمجید کنند. در غیر این صورت انتظار توجه و اقبال عمومی مسلماً بدون هیچ بحثی تنها و تنها یک توقع بیجا است.
(در نقد كتاب «تقديم به چند داستان كوتاه» نوشته محمدحسن شهسواري)
+
نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 14:52 توسط صدرا بكتاش
|
مطلب را به بالاترین بفرستید: