تبليغاتX
«تنهايي پرهياهو»

 

- يك ساله‌ام. تنها فرصتي كه مي‌توان بدون شرمندگي، چهار دست و پا راه رفت. مي‌خندم، گريه مي‌كنم، مي‌خندانم، ذله مي‌كنم و خودخواهانه تمام توجه‌ها را فقط براي خودم مي‌خواهم. دنيا عرصه تاخت و تاز من است و قهرمانم...

شوخي مي‌كنيد؟ همين كه سرلاك و شير خشكم رو به راه باشد و آن پايين‌ها احساس منزجر كننده‌اي نداشته باشم كافي است.

 

- هفت ساله‌ام. براي رسيدن به مدرسه دل توي دلم نيست. مشق‌هايم را تميز و مرتب مي‌نويسم. پاك‌كن بي‌مصرف‌ترين اختراع بشر است. هميشه آنها را مي‌جوم. قهرمان من خانم معلم است. او مي‌تواند كتاب فارسي را بدون غلط روخواني كند.

 

- 9 ساله‌ام. موقع امتحان جدول ضرب يواشكي پشت سرم با انگشت‌هايم تقلب مي‌كنم. بعد زير لب خدا خدا مي‌كنم كار به جاهاي باريك كشيده نشود. پيش خودم فكر مي‌كنم چرا خدا بيشتر از 10 انگشت به آدم‌ها نداده؟ قهرمان من آقاي مدير است. او به همه دستور مي‌دهد و با چشم‌هاي خودم مي‌بينم كه حتي آقاي ناظم را هم توبيخ مي‌كند.

 

- 15 ساله‌ام. براي درس‌هايم كمتر حوصله دارم. به جايش هر روز كلي وقت جلوي دكه روزنامه‌فروشي تلف مي‌كنم. گريه مي‌كنم، هوار مي‌كشم، دعوا مي‌كنم، فحش... نه! اين يكي را نيستم. اما...قهرمان‌هايم چرا. آنها روي صفحه اول روزنامه‌ها چهره‌هايي جذاب دارند. شيك و اتو كشيده. توي صفحه تلويزيون اما گاهي صدايشان را قطع مي‌كنند. آنها روياهايشان را مي‌فروشند، به پول، به شهرت. قهرمان‌هاي من فوتباليست‌ها هستند.

 

- 18 ساله‌ام. فيلم مي‌بينم. كتاب مي‌خوانم. قهرمان‌هايم گاهي پوستر مي‌شوند و سر از ديوار اتاق در مي‌آورند. همراهشان مي‌خندم. گريه مي‌كنم. دوستشان دارم. لبخندهايشان را، گريه‌هايشان را و به خصوص شجاعتشان را وقتي به بن بست مي‌رسند. اما آنها هم زود تمام مي‌شوند.

 

- 20 ساله‌ام. گوش مي‌دهم. خوب گوش مي‌دهم. سعي مي‌كنم هميشه خوب گوش بدهم. قهرمان‌هايم حرف مي‌زنند، وعده مي‌دهند. اما هميشه فقط حرف مي‌زنند، فقط خوب حرف مي‌زنند. دانشگاه را كنار مي‌گذارم.

 

- 24 ساله‌ام. كار مي‌كنم. حسرت مي‌خورم. سرم به سنگ خورده. دنبال قهرمان نيستم ولي قهرمان‌هاي واقعي خودشان را نشان مي‌دهند. آنها تمام اين سال‌ها، همين‌جا بوده‌اند؛ كنار من. دعوا كرده‌ايم. قهر كرده‌ايم. چشم‌هايم را مي‌بندم و تمام روزها را يك بار ديگر از خاطر مي‌گذرانم. هميشه كنارم بوده‌اند، بي‌آنكه متوجه باشم. توي آرشيو روزنامه‌ها، آلبوم‌هاي موسيقي، فيلم‌هاي سينمايي و كتاب‌هايي كه هميشه با وسواس برايم خريده‌اند. پشت هزينه‌هاي كمرشكن زندگي، لاي قبض‌هاي تمام نشدني آب و برق و گاز و تلفن و شهريه مدرسه و خرج لباس و خوراك و...

كار مي‌كنم. پول در مي‌آورم. خرج مي‌كنم. قدر مي‌دانم و در هر فرصتي چشم مي‌دوزم به قهرمان‌هاي واقعي‌ام كه هميشه همراهم بوده‌اند، اما... زل مي‌زنم به موهايشان كه ديگر سفيد شده. به دست‌هايشان و از خودم مي‌پرسم... من... گاهي... نااميدشان نكرده‌ام؟

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 18:6 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دوشنبه 13 خرداد 87 چشم‌هاي بسياري به استاديوم آزادي دوخته شده بود تا شايد گذشتن توپي از خط دروازه امارات، گراني، تورم، سختي معيشت و... را تنها براي چند ساعت از خاطره‌ها ببرد.

كافي بود يك توپ طور ديگري بچرخد تا دل‌مشغولي‌هاي بي‌شمار و گاه بي‌پايان هر روزه مردمان يك سرزمين، تنها براي ساعتي لابلاي فرياد «گل» گم شود.

فقط يك توپ، فقط يك گل، انتظار چندان زيادي نبود از ساق‌هاي چند صد ميليوني‌ ستاره‌هايي كه اسم‌هايشان را تريلي جا به جا نمي‌كند.

انتظار زيادي نبود از مردي كه يك دنده‌گي را به عنوان عادتي هميشگي همراه دارد. چه وقتي با سماجت به پيراهن شماره 10 آن روز‌ها چسبيده بود، چه حالا كه همه چيز را به نام خود سند زده. تيم، لباس، نيمكت، ورزشگاه، حريف تداركاتي و...

اما انگار هيچ راه گريزي نيست. هيچ بهانه‌اي براي شادي، براي فراموشي، براي خنده‌اي هرچند كوتاه.

تركيب تيم ملي ايران به شدت محافظه‌كارانه چيده شده بود. رضا عنايتي به عنوان تك مهاجم براي اعمال فشار بر خط دفاعي امارات تنها بود.

غلامرضا رضايي مثل بازي با سايپا و زامبيا، بي‌هدف و سرگردان دقيقه‌ها را در جستجوي وظيفه‌اي براي انجام دادن سپري مي‌كرد.

حسين كعبي و ستار زارع هرگز جرات و جسارات نفوذ به جناحين تيم حريف را نداشتند و احتمالا در طول زمان بازي كسي از روي نيمكت، آن‌ها را به انجام اين كار توصيه نكرد.

جواد نكونام، آندرانيك تيموريان و مسعود شجاعي نيز هر كدام به دليل دور بودن از شرايط مسابقه‌، با روزهاي اوجشان فاصله داشتند.

اما در كنار زمين، نيمكت ايران در طول نود دقيقه ميزبان عده‌اي بود كه همچون تماشاگران حاضر در استاديوم و بيننده‌هاي تلويزيوني با از دست رفتن معدود موقعيت‌هاي خطرناك، تنها يك «واي» مي‌كشيدند و دستي بر مو به نشانه تاسف! انديشه‌هاي تاكتيكي و راه حل‌هاي فني هرگز راهي به مخيله آن‌ها نداشت.

                                               ***

دوشنبه مي‌توانست روز ديگري باشد، اگر يك نفر، تنها يك اتفاق را رقم مي‌زد و مردماني را كه مدت‌هاست خنده‌هايشان در بند طلسمي پيچيده گرفتار شده، هر چند كوتاه، هر چند موقت، به شادي مهمان مي‌كرد. اما انگار هيچ امیدی نيست. هيچ بهانه‌اي براي شادي، براي فراموشي، براي خنده‌اي هرچند كوتاه.

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 19:56 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

سردار رادان اين روزها بند كفش‌هايش را سفت مي‌كند و كلاه در دست با يونيفورمي اتو كشيده،‌ در قالب يك ستاره تلويزيوني، به نوبت مقابل دوربين‌ شبكه‌هاي مختلف صدا و سيما ظاهر مي‌شود. ماموريت ويژه او پاسخ به انتقادهايي است كه از سوي كارشناسان و رسانه‌ها به برخي از برنامه‌هاي نسنجيده (و گاه كاملا غير كارشناسانه) نيروي انتظامي مطرح مي‌شود.

رادان در اين برنامه‌ها بدون دلايل مشخص و صرفا بر مبناي برداشت‌هاي شخصي‌ به رد این انتقادها مي‌پردازد، آن‌ها را غير اصولي مي‌نامد و با اعتماد به نفسي عجيب از برنامه‌هايش دفاع مي‌كند.

او حتي براي مستند جلوه‌ دادن سخنانش از آمارهايي سخن به ميان مي‌آورد كه صحت و سقمشان جز خودش بر كسي مشخص نيست.   

نكته قابل تامل پيرامون اين شوهاي تلويزيوني حضور بي رقيب فرمانده نیروی انتظامی در آن‌هاست.

مجري‌ برنامه‌هايي چون «چراغ خاموش» و «مثلث شيشه‌اي» بيشتر نقش يك تماشاچي، همراه و حتي گاه بازار گرم‌كن را ايفا مي‌كنند. آن‌ها هرگز مهمان برنامه‌شان را سوال پيج نمي‌كنند، از منابع و مستنداتي كه او براي اثبات ادعاهايش مطرح مي‌كند، چيزي نمي‌پرسند، او را به چالش نمي‌كشانند و به سادگي از كنار ابهامات بي‌شمار در سخنان او مي‌گذرند.   

اين كاستي وقتي بيشتر به چشم مي‌آيد كه رادان اصرار دارد مجري، «شركت‌هاي خصوصي» را تنها «شركت» بنامد، مبادا موضوعي چون «حريم خصوصي» براي او و طرحش مسئله‌ساز شود.

او از سلامت اخلاقي- اداري 85 % «شركت‌ها» سخن مي‌گويد اما تخلفاتي را مثال مي‌زند كه به قول خودش نيروهاي انتظامي در تحقيقاتش با آن‌ها روبرو بوده و صرف اين‌كه «در بعضي از اين شركت‌ها تخلفاتي صورت مي‌گيرد»، اجراي طرحي چون «تحقيق و تفحص از شركت‌ها» را ضروري مي‌داند.  

اما چه وقتي از بازخورد مثبت طرح موسوم به امنيت اجتماعي در نزد «عموم» مردم سخن به ميان مي‌آورد و چه لابلاي ايراد دفاعيه از طرح «تحقيق و تفحص...» مجري او را به چالش نمي‌كشد. از او نمي‌پرسد «سردار؟ شما چطور از نظر اين «عموم» مردم مطلع شده‌ايد؟» يا «سردار؟ اين «عموم» مردم شخصا نظرشان را به اطلاع شما رسانده‌اند؟».

نمي‌پرسد: «خب، سردار؟ چرا نيروي انتظامي تمركزش را روي همان 15% شركت‌هاي متخلف معطوف نمي‌كند؟». براي مجري اين سوال مطرح نيست كه «چرا تخلف عده‌اي بايد به پاي كل يك بخش ريخته شود؟».

كسي نمي‌پرسد: « يعني چون يك روزي، يك نفر، در همين نيروي انتظامي، يك تخلفي كرده است و البته همه مي‌دانند و خبر دارند، بايد بياييم و كل نيروي انتظامي را تحقيق و تفحص بكنيم سردار؟».

هيچ كس اين سوال‌ها را نمي‌پرسد. در عوض كار به جايي مي‌رسد كه رادان از دست اندركاران برنامه بابت نمايش يك گزارش تشكر و قدرداني كرده و اضافه مي‌كند: «حرفي رو كه ما بارها زديم و بعضي‌ها در موردش هياهو ايجاد كردن، شما با اين گزارش زدين».

                                           ***

هر چند چنين برخوردي با توجه به اتفاقاتي كه براي فرزاد حسني افتاد، چندان غيرقابل توجيه نيست اما حداقل عملكرد صدا و سيما را به عنوان يك رسانه به نقد مي‌كشاند و حتي اين شائبه را ايجاد مي‌كند كه شايد تمامي اين برنامه‌ها فقط و فقط نقشه‌اي از پيش طراحي شده براي تبرئه شخص رادان و نيروي انتظامي از همان انتقادات مطرح شده باشد.

 

+ نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 3:28 توسط صدرا بكتاش | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin